تبلیغات
پرچم اسلام - یک داستان زیبا

یک داستان زیبا

نویسنده : ghasedak جمعه 23 خرداد 1393 04:19 ب.ظ  •    ارسال شده در: داستان


دوست دارید یک داستان زیبا بشنوید؟

یک روز پدری چهار فرزند خود را صدا زد و در یکی از اتاق های خانه آنها را دور هم جمع کرد و به آنها گفت تا من بر می گردم شماباید این اتاق نامرتب را تمیز کنید.
بعد بیرون رفت و بچه ها را در اتاق تنها گذاشت. پدر که می خواست عکس العمل بچه ها را ببیند به آرامی پشت پرده پنچره ای مشرف به اتاق پنهان شد و به کارهای فرزندانش نگاه می کرد.

پرچم اسلام

یکی از بچه ها که کمی تنبل بود بی توجه به حرف پدر به بازیگوشی و تنبلی مشغول شد و حرف پدر را کلا فراموش کرد, فرزند دوم که کمی شرور بود شروع کرد به شلوغ کردن و بهم ریختن خانه و حتی نمی گذاشت دو فرزند دیگر کاری را که پدر گفته بود انجام دهند.فرزند سوم که از دست دو نفر دیگر کلافه شده بود زد زیر گریه و مدام ناله می کرد که پدر برگردد. اما آخرین فرزند که باهوش ترین آنها بود با جدیت تمام شروع به تمیز کردن اتاق
کرد و با وجود بی اهمیت بودن کارش به خاطر شلوغ کردن برادر شرورش به کار خود ادامه می داد و فقط گاهی نیم نگاهی به پرده می انداخت و لبخند بر لب می آورد. وقتی اتاق شلوغ شلوغ شده بود, پدر برگشت ...



برچسب ها: داستان ، متن جالب ، قصه ، داستان جالب ، امام زمان ، غیبت ، مهدی (عج) ،
آخرین ویرایش: شنبه 24 خرداد 1393 08:17 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 
چادر اماراتی